شناسه: 74735

کرامات شهداء بعداز شهادت

راوی طاهره ناصری: یک حاج خانم شکوری داریم خواب دیده بود گفت : حاج خانم . گفتم : بله گفت : که علی آقا یک جعبه شیرینی دستش گرفته و جلو در حیاط ایستاده و رو به من کرد و گفت : حاج خانم ، گفتم بله ، گفت : بیا برو خانه ما جلسه است ، گفتم : علی آقا من مریض هستم ، گفت : بیا یکی از این شیرینی ها را بخور خوب می شوی ، خانه ما جلسه است برو ، گفتم : بابا من که سواد ندارم من که قرآن بلد نیستم گفت : چرا نمی روی پیش مادرم یاد بگیری ... گفتم : آقاچشمهایم نمی بیند و مریض هستم . گفت : نه حاج خانم ، خلاصه مگر این ما را وادار نکرد ! من گفتم : حالا که علی آقا سفارش کرده خیلی خوب است الان یک سال و نیم است که مغز ما را این بنده های خدا به کار گرفته اند ، که علی آقا یک پیغامی داده است . من می گویم بابا از من گذشته بروید اینقدر خانمهای دیگر هستند که قرآن یاد بدهند الهی زنده باشید ،به حق علی (ع ).

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه