اهميت به علم و حرمت علما
راوی سید محمد حسینی: در یکی از عملیاتها که ظاهرا شهید سید کاظم حسینی بود این ها در منطقه جنوب برای بازدید تشریف برده بودند . در برگشت گلوله ای می آید و به قایق ایشان اصابت می کند و دو سه نفری مجروح می شوند و خدا رحمت کند سید کاظم حسینی هم که شهید شد. بعد در اهواز یک سری کارها انجام شده بود که به ما هیچی نگفته بود بعد از بیست و پنج روز که کارهای اولیه خط حمله باید انجام می شد و ایشان یک مرتبه زنگ زدند که فردا با هواپیما تشریف می آورند موقعی که ایشان مشهد آمدند ما رفتیم و دیدیم که قبل از ما ایشان را برده اند . پرسیدیم کجا برده اند ؟ گفتند : بیمارستان به ملاقات ایشان در بیمارستان رفتیم وخوب طبق عادت دیگر من در آن حالت که ایشان را دیدم چشمهایم پر اشک شد . ایشان همان لبخند همیشگی را بر لب داشتند و مقداری به من نگاه کردند و بعد اشاره کردند من جلو بروم .من رفتم و ایشان گفتند : اخوی گریه نکن . من در این چند روزی که مجروح شدم ودر بیمارستان بستری بودم . دیدم همه مسائل جنگ نیست . این که من می گویم بچه ها بخوانند . اگر ما یک پزشک حزب الهی در هر بیمارستانی یک نفر داشته باشیم البته همه انشا ا... خوبند . ایشان می گفتند : در این ده بیست روز من به این نتیجه رسیدم که اگر یک پزشک حزب الهی باشد این بیمارستان را می تواند کاملا بچرخاند . یعنی ما به پزشک حزب الهی بیشتر از نیروهای عادی نیازمندیم . ما به آدم تحصیل کرده نیازمندیم . آدم تحصیل کرده که هم دلسوز انقلاب باشد هم با تقوا باشد خوب جبهه هم بیاید ، پشت جبهه هم کار کند فرقی نمی کند .
ثبت دیدگاه