تلاش و پشتکار
راوی سید عباس حسینی: او می گفت شبی هنگام عبور از منطقه ای به ناگاه در اثر برخورد سرم به مانعی بیهوش شدم . صبح که بیدار شدم دیدم ، با ماشین در میدان ساعت اهواز هستم ، از فرط خستگی و کم خوابی که داشتم ، ماشین وارد فلکه شده بود و به درخت برخورد کرده و شیشه ها شکسته بود . زن عمویم می گفت : که من خاطرات جنگی ات را می گویم اینها چه چیزهایی است که تعریف می کنی ؟ گفت خاطرات همین است ، به هرفردی اندازه نیازش اطلاعات در اختیارش می گذاشت نه بیشتر و نه کمتر.
ثبت دیدگاه