شناسه: 74755

تواضع و فروتني

راوی غلامحسین اکبرزاده: سال 64 بود یک روز علی به من گفت : غلامحسین دعا کن که حداقل یک دفعه مجروح بشوم پرسیدم چرا؟ گفت : بخاطر اینکه همه می گویند فلانی همه راهمراه خودش می برد و آنها شهید می شوند ولی خودش هیچ بلایی سرش نمی آید حداقل با مجروح شدنم بفهمند که من اصلاً به دنبال این نیستم که اتفاقی برایم بیفتد یا نیفتد من هم مانند بقیه وظیفه ای دارم حتماً که نباید خودم را سپر حوادث کنم . بعد از چندوقت خبر مجروحیتش را آوردند وما برای ملاقاتش به بیمارستان رفتیم آنجا درحالی که می خندید به من گفت : خدارا شکر این طرز فکر بعضی از دوستان نسبت به من برطرف شد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه