روحيه بسيجي
راوی پرویز ملازاده: یک روز سید علی حسینی تماس گرفت و گفته بود . بگوئید برادر ملازاده با آقای رحمانی پیش من بیایند چون با آنها کار دارم . به اتفاق برادر رحمانی به طرف چادر فرماندهی حرکت کردیم . سید علی در چادری بود که اصلاً شباهت به چادر فرماندهی نداشت . داخل چادر رفتیم . چند عدد پتوی معمولی کف چادر پهن شده بود. سید علی هنوز نیامده بود . آن لحظه متوجه شدم که چه جای را حتی داریم . ایشان به غیر از مواقعی که میهمان داشت بقیه اوقات را به همین حالت می گذراند و همیشه به این فکر بود که آیا نیروی من امروز از همه نظر تأمین شده است یا نه . اگر مطمئن می شد که نیرویش از همه لحاظ تأمین است آن وقت از امکانات نیروهایش استفاده می کرد .
ثبت دیدگاه