عشق به جهاد
به روایت از خدیجه بیگم حسینی : موقعی که سید محسن به جبهه اعزام شد دو روز بعد مشغول لباس شستن بودم که فرزند دیگرم نزد من آمد و گفت:مادر محسن برگشته است با خودم گفتم که حتما سنش کم بوده او را اعزام نکرده اند وقتی آمد دیدم آستینش آویزان است. از او سئوال کردم که چه شده است؟ لبخندی زد و گفت: پایم به جدول خیابان گیر کرد و افتادم دستم شکست من متوجه شدم که او شوخی می کند. وقتی خوب نگاه کردم دیدم که از ناحیه گوش و پشت گردن او خون آمده و مجروح است وقتی علت آن را سئوال کردم گفت در بین راه اتوبوس چپ شد و خدا خواست که من زنده بمانم و بعد از چند روز که هنوز دستش خوب نشده بود به جبهه رفت.
ثبت دیدگاه