عشق به جهاد
به روایت از اشرف حسین پور : شانزده سال بیشتر نداشت، مشغول تحصیل در دبیرستان بود که ناگاه همه چیز را رها کرد و رو به سوی راز هستی نمود. می گفت: خوشا به سعادت عباس که رفت. بگذارید من هم بروم و جرعه ای از جهاد بنوشم. مرا از این فیض بزرگ محروم نکنید که عاشقان همه رفتند و بالاخره اعزام شد. یکی از همرزمانش می گفت: شب عملیات شد و همه آماده نبرد شدیم. فرمانده برای بچه ها صحبت می کرد و در پایان گفت: عزیزانی که از خانواده شهدا هستند از دیگران جدا شوند. دیدم امیر بلند نشد. گفتم: امیر مگر برادر تو شهید نشده است. گفت: هیچی نگو اینها می خواهند خانواده شهدا را برای عملیات نبرند و می دانی که من برای خوردن و خوابیدن اینجا نیامده ام، برای جنگیدن آمده ام، پس بگذار به آرزویم برسم و بالاخره در عملیات کربلای هشت مفقود الاثر شد
ثبت دیدگاه