شناسه: 75071

غسل شهادت

چهل و پنج روز به عید مانده بود که محسن می خواست به جبهه اعزام شود. تصمیم داشتیم یک دست کت و شلوار برای عیدش بدوزیم. وقتی موضوع را فهمید با خونسردی گفت: حالا باشه برای بعد. وقتی گفتم: می خواهم ببینم کت و شلوار به تنت چطور است با اصرار زیاد قبول کرد و گفت: من می پوشم ولی آخرین بار است. ناراحت شدم، گفتم این چه حرفی است که میزنی؟ می خواهم کت و شلوار بدوزی که وقتی از جبهه آمدی برایت برویم خواستگاری. چون همیشه در کارهایش خداوند را در نظر داشت. در جواب گفت: هر چه خدا بخواهد. به اصرار گفتم: حالا شما یک بار تنت کن. قبول کرد. همینطور که جعفر برادر کوچکش را بغل گرفته بود. شروع کرد به غلت زدن توی اتاق. از این طرف به طرف اتاق غلتید. گفتم: مامان چرا اینطوری می کنی؟ گفت: می خواهم مرا توی این کت و شلوار حسابی ببینی. چون دیگر به تنم نخواهی دید. توی درگاه نشستم و شروع کردم به گریه. گفت: حالا که گریه ات گرفته برایت یک روضه ی حضرت زینب(س) می خوانم تا خوب گریه کنی و شروع کرد به خواندن روضه. پرسید: می دانی چرا این روضه را خوانم؟ و خودش جواب داد: چون حضرت زینب(س) خیلی صبر کرد و در واقعه ی کربلا از شهادت برادر و عزیزانش مصیبت زیادی دید، و ادامه داد: مامان دلم می خواهد مثل حضرت زینب(س) باشی. نگذاشتم ادامه دهد. گفتم: مادر دیگر از این حرفها نزن. گفت: واقعیت است باید قبول کنی. شاید در لباس دیگر مرا ببینی ولی توی این کت و شلوار مرا نخواهی دید. این موضوع گذشت و محسن به جبهه اعزام شد. و دیگر فرصت نشدکه کت و شلوار را بپوشد. تا اینکه چند ماه بعد به آرزوی قلبیش که شهادت بود و همیشه در دعاهایش آنرا از خدا طلب می کرد، رسید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه