خواب و رویای دیگران در مورد شهید 1
به روایت از محبوبه خاتمی : رفته بودم خانهی مادر بزرگم گفتند داییام زنگ زده وقتی خانهی مادرم بودم خود دایم زنگ زد از داییام پرسیدم که اکبر آقا تلفن نزدند گفتند نه، نگو اینها خبر داشتند که اکبرآقا شهید شده گفت دیگر چه خبر داری؟ گفتم: هیچی ولی خیلی دل واپسم نمیدانم چرا اکبر آقا زنگ نزده شب رفتم منزل داییام زنگ زدم به همدان به دوستانش گفتم از اکبرآقا چه خبر دارید؟ قرار بود زنگ بزند هیچ خبری ندارم دل واپسشم بعد گفتند خانم حسینپورهاش خیلی خوبه دیگر امروز و فردا است که به شما زنگ بزند گفتم اگر دیدینشان حتما به ایشان بگوئید زنگ بزند من خیلی دل واپسم یادتان نرود خاطرتان جمع باشد قرار بود همدان خانه بگیرند ما برویم همدان تلفن را قطع کردم زنگ زدم مغازه پدرشان گفتند مامان خیلی ناراحتی میکند از اکبرآقا چه خبر دارید بعد پدرشان گفتند یکی از دوستانش دیشب آمد و گفت سری آخری که آمده بود مرخصی و میخواست برود گفتم این دفعه نمیگذاریم بروی یا مرا با خود ببری تا اصلاً نمیگذارم بروی چون خواب دیده بودم که همسرم علیاکبر مفقودالاثر شدهاند باید با هم زندگی کنیم این خیلی ارزش دارد تا شما نباشید. با من خیلی صحبت کرد و گفت زن تو همیشه اگر میخواستم بروم خودت هیچ وقت نگفتی نرو حالا این دفعه میگویی نرو گفتم راستش خوابی دیدم که شهید شدی گفت نه این خواب را که دیدی اگر راست باشد واقعاً خوش به حالت که این خواب را دیدی تو دعا کن که من شهید بشوم.
ثبت دیدگاه