خواب و رویای دیگران در مورد شهید 2
به روایت از زهرا اسود یزدی : یک شبی فرزندم علیاکبر را خواب دیدم علیاکبر میگفت مادر چرا این قدر مرا صدا میزنید من که همیشه پیش شما هستم همیشه همین جا هستم گفتم مادر اگر پیش ما هستی من نمیبینمت دیدم نان و انگور گرفته برای بچهاش گفت اینها را برای هادی آوردم.
ثبت دیدگاه