خاطرات سیاسی 1
به روایت از زهرا اسود یزدی : وقتی اعلامیههای حضرت امام میآمد شب میآمدند اینجا ساختمانی بود میرفت بالا میخوابید ضبط را هم روشن میکرد و پهلویش میگذاشت که صدا بالا نرود یا همین جور ساواکیها فهمیده بودند یک به هوا و پنبه زن آمده بود سه بار علیاکبر را گرفتند اما کارای خدا یک بار آخری آنها شب اعلامیه پخش میکردند وقتی میخواستند بیایند خانه اعلامیهها را برده بودند توی مسجد گذاشته بود ساواکیها نمیدانم از کجا فهمیده بودند رفته بودند در مغازه فوراً ریخته بودند توی مغازه دوم بسته بودند به حساب گشته بود چیزی پیدا نکرده بودند بعد آمدند خانه اینها هم نوار امام را میآوردند خانه ضبط میکردند و پخش میکردند دخترم گفت میخواهم حرفهای امام را گوش کنم یک وقت ساواکیها آمدند خانه را زیر و رو کردند من دعا میکردم که چیزی پیدا نکنند نوارها را زیر آب گرمکن قایم میکردم یا توی کیسه آهک قایم میکردم مادر سرش را گذاشته بود روی خاک و گفته بود اگر چیزی پیدا نکنند ؟؟ دیگر آنها چیزی پیدا نکردند و رفتند.
ثبت دیدگاه