شناسه: 75217

پیش بینی شهادت

به یاد دارم چند روزی قبل از رفتن به جبهه برادرم اسماعیل را در خانه ای در بسته دیدم که از آن صدایی می آمد ، وقتی جلوی درب رسیدم و صدایش کردم و داخل اتاق شدم متوجه شدم که وصیت نامه اش را در برگه و نواری تنظیم می کند با دیدن من که گریه ام گرفته بود جلو آمد و گفت : مهناز خواهش می کنم به مادر چیزی نگو چون ناراحت می شود بعد از رفتنم او را در جریان بگذار و این را گفت و رفت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه