شناسه: 75414

آخرین وداع با خانواده 2

یک روز خانم کاظم به من گفت: سری آخری که او به جبهه رفت گفت : آینه و قرآن را داخل حیاط بگیر تا از زیر آن بگذرم و وقتی رفتم پشت سرم آب نریز و بعد زهرا رابوسید و رفت و در کوچه تا جایی که می توانست ما را ببیند چند بار برگشت و به من و دخترش نگاه کرد و رفت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه