شناسه: 75418

محبت و مهربانی

یک سری کاظم می خواست به جبهه برود من و بچه هایم برای خداحافظی با ایشان به سمت منزلشان رفتیم . هنوز به منزل ایشان نرسیده بودیم که دیدیم او از خانه خارج شد . او ما را از دور دید همانجا درب حیاط ایستاد تا ما جلو درب رسدیدم گفتم : کاظم جان می خواستی به بیرون بروی برو . چرا ایستادی ؟ گفت : خیر بفرمایید داخل یک چایی بخورید . سپس ضمن خوش آمد گویی با ما داخل منزل شد مدتی نزد ما نشست و بعد برای خرید از منزل بیرون رفت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه