خواب و رویای دیگران در مورد شهید
یک شب خواب دیدم که کاظم آمد و گفت : همان شناسنامه مرا بده گفتم : کاظم جان شناسنامه ات را برای چه می خواهی ؟ گفت : یکی از این حوری های بهشتی را می خواهند به من بدهند گفتم : نه من شناسنامه ات را به تو نمی دهم که شما آنجا ازدواج کنی من اینجا به پای شما و بچه هایت نشسته ام و ازدواج نکرده ام . حالاشما می خواهی ازدواج کنی قبول ندارم شناسنامه ات را نمی دهم .
ثبت دیدگاه