خاطرات جنگی
یک دفعه محمد کاظم برای من تعریف کرد : زمانی که دانشجویان پیرو خط امام در هویزه بودند یکی از آنها به علت اصابت راکت سر او قطع شد و بدن او بدون سر راه می رفت رگهای گردنش سوخته و خون آن بند بود من با خنجری که به همراه داشتم مسیر رگها را باز کردم خون جاری شد و پیکرش بر زمین افتاد مادرش که حرفهای ما را گوش می کرد گفت : مگر چنین چیزی امکان دارد ؟ کاظم گفت : بله زیرا خودم با چشم خودم دیدم .
ثبت دیدگاه