شناسه: 75463

دوران تحصیل

به روایت از سیدهاشم موسوی : یک روز محمد کاظم در حالی که کارنامه اش دستش بود و گریه می کرد وارد منزل شد من گفتم :کاظم جان گریه می کنی ؟ گفت : از مامان می ترسم گفتم: مگر قبول نشده ای ؟ گفت : چرا قبول شده ام ولی نمره هایم کم است برای همین می ترسم مامان مرا دعوت کند گفتم : عیبی ندارد اصل قبولی است که قبول شده ای .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه