امربه معروف و نهی از منکر
یکبار من و همسرم و کاظم از منطقه می آمدیم، در جنگل گلستان نگه داشتیم تا مقداری استراحت کنیم. مشغول درست کردن دوغ بودیم که ماشین شیکی در چند متری ما نگه داشت و چند نفر دخترو زن از آن پیاده شدند. زنها روسری به سر داشتند. آنها وسایل خود را از ماشین بیرون آوردند و بعد از جمع آوری وسایل و مرتب نمودن آنها، روسری های خود را از سر برداشتند. یکباره کاظم بلند شد و به سمت آنها رفت، من به او گفتم: کاظم جان! ما فقط سه نفر هستیم و حریف آنها نمی شویم. ولی او بدون اعتنا رفت و گفت: هیچ کاری نمی توانند بکنند. این کار آنها خیلی بد است، ما باید امر به معروف بکنیم. خدای ناکرده ما الان داریم از منطقه جنگی بر می گردیم. این همه شهید و جولن رفتند بخاطر اسلام و ناموس و دفاع از کشور، حال اینها چنین می کنند. این چه وضعی است که اینها دارند. بعد به سراغ یک نفر که نست به بقیه کاملتر بود رفت و چیزی به او گفت و برگشت و هر چه من از او پرسیدم به او چه گفتی، چیزی نگفت و گفت: این حرفی است بین من و او و خدا. بلافاصله دیدم که آنها وسائل شان را جمع کردند و داخل ماشین گذاشتند و رفتند. دوباره گفتم: کاظم به اینها چه گفتی که اینطور سریع از اینجا رفتند؟!. گفت: یک چیزی به بزرگتر آنها گفتم، آنها حساب کار خودشان را کردند و دست و پایشان را جمع کردند و رفتند
ثبت دیدگاه