شناسه: 75496

احترام به بزرگترها

یکبار که از شوش دانیال به اهواز بر می گشتیم. من به کاظم گفتم: کاظم جان این لباسهای نظامی را نمی شود در بیاوری؟ گفت: مگر چیه فکر می کنی چکار می شود ترورم می کنند یا شهیدم می کنند؟ گفتم: نه تابستان است هوا خیلی گرن و با این لباسها بیشتر گرمازده می شوی. گفت: خیلی خوب چون نمی خواهم حرف تو را به زمین بزنم این کار را می کنم و بعد در جایی نگه داشت پیراهن خیلی شیک خرید و به تن کرد و گفت: خواهر جان من از این پولها نه خرج می کردم و نه می کنم فقط به خاطر شما بود که این کار را کردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه