شناسه: 75677

ساده زیستی و پرهیز از تجمل

روزی که هاشم می خواست به جبهه برود گفت: « مادر، بیا به منزل دایی برویم تا از او خداحافظی کنم.» گفتم: با این کفشها که نمی شود بیا برویم تا یک کفش نو برایت بخرم. هاشم گفت: « مادر جان، دیگر کفش لازم ندارم.»

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه