خاطرات بعداز مجروحیت
به روایت از لیلا چشمی : دو شب به پایان ماه مبارک رمضان مانده بود که از بیمارستان چمران با ما تماس گرفتند و گفتند که فرزندتان بهزاد زخمی شده است ، ما خودمان را به آنجا رساندیم و به اتاق او رفتیم ولی آنجا حضور نداشت و برای تزریق آمپول او را به طبقه پایین انتقال داده بودند ؛ بعد از دقایقی ایشان را آوردند ، دیدیم که بر صندلی چرخدار نشسته و پایش را بسته بودند ، بعد از احوالپرسی و روبوسی به ما گفت : مادرجان به خاطر دعاهای شما بود که پایم قطع نشد چون در آن موقع که پایم روی مین رفت از خدا خواستم که یک بار دیگر با پای خودم به خانه بیایم و شما را ببینم که خدا این خواسته مرا اجابت کرد.بعد با او به محوطه بیمارستان رفتیم و او برای چند ساعت سرش را روی زانوهایم گذاشت و با هم صحبت کردیم ؛ از آنجا که مرخص شد چند روز در خانه بود و هنوز پایش خوب نشده بود که دوباره به منطقه برگشت.
ثبت دیدگاه