پرهیز از گناه
به روایت از فاطمه جعفرزاده : هنگامی که فرزندم حسن برای استراحت و ادامه ی درمان در منزل بودند یکی از دوستانش درب منزل آمد وگفت جشن تولد گرفته ام شما هم بیا ئید تا به اصطلاح دلشان باز شود.فرزندم حسن بعد ازساعتی عصایش را بر داشت ورفت.کمی نگذشت که برگشت .زن برادرش از او پرسید حسن آقا چرا برگشتید؟ حسن گفت چند بار بگویم من آقا نیستم اسم من حسن است.در ثانی من پاسدار هستم آن ها نوار موسیقی گذاشته اند نمی خواهم ونمی توانم در مجلس لهو لعب شرکت کنم.
ثبت دیدگاه