خواب و رویای دیگران در مورد شهید 1
به روایت از فاطمه جعفرزاده : سپاه آن اوایلی که فرزندم شهید شده بود ما را روزهای پنج شنبه به بهشت رضا می بردند.نمی دانم چه شد که دو جلسه پشت سر هم نتوانستم به بهشت رضا بروم. شبی در خواب دیدم که درب منزل را می زنند.گفتم عزت (خواهر شهید)دررا باز کن.او رفت و در را باز کرد.پرسیدم کیه؟ گفت داداش حسن است دو کلید آورده است و می گوید بده به مادرو بپرس چرا جلسه نمی آید؟من خودم توی جلسه هستم ضمنا فرزندم علی را هم بیاورید.من دویدم به سمت در که او را ببینم .در را که باز کردم دیدم جلسه مهمی است وخیلی شلوغ است وتا درب حرم امام رضا(ع) جمعیت صف کشیده اند ودارند غذا می دهند و حسن خدمت گزار است.
ثبت دیدگاه