شجاعت و شهامت
به روایت ار ن.م جنگی : زمانی که ایلام بودیم ،بعضی شبها توسّط هواپیماهای عراقی شهر بمباران می شد . اکثر افراد به پناهگاه می رفتند . امّا پدرم ما را به بالکن خانه می آورد و هواپیماها را به ما نشان می داد . یک روز در مدرسه مشغول درس خواندن بودیم هواپیماها شهر را بمباران کردند و یکی از معلّمها بی هوش شد و بچّه های دیگر داد و بی داد راه انداخته بودند و فرار می کردند . ولی من بی خیال مشغول خوردن چیزی بودم و نه می ترسیدم و نه فرار می کردم . زیرا پدرم مرا اینطور تربیت کرده بود .
ثبت دیدگاه