شجاعت و شهامت
راوی زهرا غلامی: یک دفعه همسرم جان محمد به مرخصی آمده بود و خاطره ای را این گونه برایم نقل می کرد گفت : در یکی از عملیات ها کموله ها ما را زیر آتش گرفته بودند و کسی جرات بیرون آمدن از سنگر را هم نداشت . یک مرتبه دیدم یکی از رزمنده ها از درد به خودش می پیچد. رفتم جلو به ایشان گفتم : چه شده است ؟ گفت : فکر می کنم آپاندیش داشته باشم. در آن شرایط که هیچ کس حاضر نمی شد او را به بیمارستان برساند من او را سوار ماشین کردم و توانستم او را سالم به بیمارستان برسانم و دکترها هم آپاندیسش را عمل کردند و حالش خوب شد.
ثبت دیدگاه