عشق به جهاد
راوی حسن جانی: زمانی که فرزندم هادی تصمیم گرفته بود تا به جبهه برود من با رفتن ایشان به جبهه موافق نبودم چون سن ایشان خیلی کم بود و می ترسیدم نتواند با شرایط سخت جبهه خود را وفق دهد با اصرار زیاد من را راضی کرد و من هم رضایت نامه را به او دادم روز اعزام از ما زودتر بیدارشد و بدون اینکه به ما خبر بدهد به روستای دیگری رفت تا با ماشین آن روستا خودش را به شهر برساند چون روستای خودمان ماشین نداشت ایشان با یک عشق و علاقه ی خاصی به جبهه رفت وچون آن روزدر هوای برفی و سرمای شهید خود را به روستای دیگری رساند و با آن ماشین به شهر رفت به محض اینکه فهمیدم ایشان به تهایی به شهر رفته است خودم را هر طوری بود به شهر رساندم و ایشان را پیدا کردم گفتم پسرم تصمیم خودت را گرفته ای اگر نمیخواهی بروی بیا همین الان با همدیگر به روستا برگردیم ولی ایشان قبول نکرد و به من گفت : پدر جان اگر برنگشتم مرا حلال کن و با من خداحافظی کرد و رفت .
ثبت دیدگاه