شناسه: 76619

عشق به جهاد

برادر عزیزم عباسعلى پس از آموزش در تربت جام به منطقه اعزام شد و من هم که تازه از عملیات برگشته و مجروح شده بودم در حفاظت در دژبانى منطقه نگهبان بودم. وقتى آنجا بودم آنها را به گردان آوردند در این مدت ما به هم سر مى‏زدیم و از حال یکدیگر باخبر مى‏شدیم تا اینکه یک روز به اتفاق هم به اهواز رفتیم دوستان من که او را دیدند به من گفتند که برادرت جثه‏اش کوچک است و نگذار که به خط مقدم برود. اما او روحیه بالایى داشت وقتى برگشتیم به وى گفتم که تو بار اولى است که به جبهه مى‏آیى بهتر است که همین جا پست خط بمانى و به عملیات نروى و در همین جا خدمت کنى اما او گفت: اجازه بده که بروم اگر اینجا ماندم و یک ماشین زد به من بعد پدر از شما نمى‏پرسد که چرا نگذاشتى برود؟ تمام همرزمانش رفتند و حالا چرا نگذاشتى که او برود و همان جا شهید شود پس بگذار بروم من اگر خدا بخواهد که برمى گردم اگر هم که باز خداوند لیاقت شهادت بدهد که هرچه امرش باشد مطیعم و شروع کرد به گریه کردن که خلاصه من باید بروم من هم به او گفتم که رهطور که خودت مى‏خواهى و پس از پنج روز آمد که از من خداحافظى کند خداحافظى کرد و دست در گردن یکدیگر انداختیم و اشک ریختیم تا او رفت. یک شب ساعت یک گفتند که گروهان از خط برگشته از جا بلند شدم و نشستم به دوستانم گفتم برادر من نیامده است آنها گفتند تو که نرفتى ببینى جواب دادم که اگر آمده بود اولین جایى که مى‏آمد سنگر من بود. وقتى رفتیم گفتند که او زخمى شده و ما به بیمارستان‏هاى اهواز رفتیم اما اثرى از او نبود حتى به محل معراج شهدا هم رفتیم اما آنجا هم نبودند تا اینکه بعد از هشت، نه سال بى خبرى از ایشان خبر شهادتش را آوردند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه