شناسه: 76647

امدادهاي غيبي

راوی کبری فراسیانی: شوهرم تعریف می کرد و می گفت : یکروز در سنگر نشسته بودیم که دیدیم ماری وارد سنگر شد خیلی سریع با بچه ها سنگر را ترک کردیم که بلافاصله بعد از خارج شدن ما خمپاره ای آمد و سنگر را زیر و رو کرد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه