شناسه: 76649

عشق به جهاد

راوی جانعلی جان احمدی: پسرم رجب شهید شده بود و هنوز چهل روز از شهادت او نگذشته بود که اسماعیل بدون اطلاع من در بسیج ثبت نام کرده بود که به جبهه برود . وقتی مطلع شدم او را منع کردم و گفتم : می بینی که من تنها هستم و هنوز مراسم چهلم برادرت را هم برگزار نکردیم از آنجا که به سخنان من اهمیت می داد و احرام می گذاشت آن موقع صرف نظر کرد و نرفت . بعداً یک شب هنگام اذان صبح که بیدار شدم دیدم نامه ای می نویسد و گریه می کند علت را پرسیدم گفت : چرا متوجه نیستی و به من اجازه نمی دهید که بروم . برادرم رجب را خواب دیدم در محلی مشغول آموزش دادن رزمندگان بود وقتی مرا دید در آغوش گرفت و بوسید و در پایان به من گفت مگر قرار نبود راه مرا ادامه دهی و سنگرم را خالی نگذاری؟ - برار شهیدش در وصیت نامه اش را او توصیه کرده بود که راه او را ادامه دهد و سنگرش را خالی نگذارد- د راین حال در همان عالم خواب بسیار خجالت زده شدم و فکر کردم و ناگهان به یادم آمد که شما به من اجازه ندادید بروم من فردا نزد حضرت فاطمه (س) از شما شکایت خواهم کرد . این را که گفت من متأثر شدم و گفتم: فرزندم به هر کجا که می خواهی برو من راضی هستم من نمی توانم شکایت تو را نزد حضرت زهرا (س) تحمل کنم. من یه تو اجازه دادم و دیگر پاسخی برای شکایت تو ندارم. این را که گفتم بسیار خوشحال شد و گویا بامداد و صبح از راه می رسید و او تعجیل رسیدن صبح را داشت و فردا رفت و ثبت نام کرد و به جبهه رفت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه