عشق به جهاد
راوی غلامرضا نصر اللهی: بعد از برگزاری مراسم چهلم برادرش (رجب) به طور مخفیانه وارد سپاه شد. به من گفت: بر طبق وصیت برادرم رجب که گفته سنگرم را خالی نگذارید خوابی دیده ام. گفت: کاغذ رضایت نامه اعزام به جبهه را امضاء کن. من امضاء نکردم. دیدم رنگ ایشان پرید و در گوشه ای شروع به گریه کردن کرد. داشت نامه می نوشت. گفتم: چرا گریه می کنی؟ گفت: من خواب دیده ام که رجب آمده است و در خیابان سپاه مشغول آموزش است و تا من را دید در بغل گرفت و بوسید و گفت: اسماعیل مگر قرار نبود که اسلحه ام را برداری؟ خجالت کشیدم و گفتم: مادر نمی گذارد به جبهه بروم. بعد که خواب را برایم تعریف کرد گفت: من شکایت شما را به حضرت زهرا (س) خواهم کرد که نمی گذارید به جبهه بروم. من گفتم: حالا که چنین است برو. چون من جواب خودم را نمی توانم بدهم و نامه اش را امضاء کردم. خوشحال شد و رفت مسجد که ثبت نام کند. وقتی برگشت گفت: بسیج گفته: دو ماه دیگر اعزام است.
ثبت دیدگاه