شناسه: 76653

حرمت والدين

راوی غلامرضا نصر اللهی: یک روز در منزل آش رشته پخته می کردیم که اسماعیل از جبهه آمد و گفت: زود باشید اگر آش رشته پخته شده است بدهید من بخورم که می خواهم برگردم. گفتیم: چه خبر است. تو که صبح آمدی. یکی دو روز پهلوی ما باش. گفت: نه. من گفته ام: می روم از مادرم سری می زنم و زود برمی گردم. خلاصه هنوز کاسه آش را تمام نخورده بود که ماشین آمد و گفت: می خواهیم حرکت کنیم و رفت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه