شناسه: 76657

حالات معنوي خاص

راوی علی دوستی: یک شب من و اسماعیل در منطقه غرب بودیم شب سردی بعد از باران هم در حال باریدن بود رفتم داخل چادر که ببینم اسماعیل آن جاست. هر چه گشتم نبود. از فرمانده ی گروهان سئوال کردم که آقا اسماعیل کجاست ؟ گفت: نمی دانم، رفته بیرون و هنوز بر نگشته همین طور که در حال گشت بودم به رودخانه ای رسیدم آب بسیاری در آن جاری بود وقتی که خوب جستجو کردم دیدم که دارد نماز می خواند زمین مرطوب و سرد بود چند لحظه ای قدم زدم و جای دیگری رفتم وقتی که برگشتم دیدم هنوز مشغول نماز خواندن است بیشتر از دو ساعت دائم از این طرف به آن طرف رفت و آمد کردم که ایشان نمازش را تمام کند وقتی که دوباره آمدم دیدم با پای برهنه در حال عبادت کردن است در صورتی که من پاهایم در داخل پوتین از شدت سرما اذیت می شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه