اولين اعزام
راوی اقدس نصرالهی: بعد از برگزاری مراسم چهلم برادرش رجب اسماعیل به طور مخفیانه وارد سپاه شد به من گفت بر طبق وصیت برادرم رجب که گفته سنگرم را خالی نگذارید خوابی دیده ام کاغذ رضایت نامه اعزام به جبهه را پیش من آورده و گفت امضا کن ولی من امضا نکردم. دیدم رنگ ایشان پریده و در گوشه ای شروع به گریه کردن کرد. گفتم چرا گریه می کنی؟ گفت: خواب دیدم که رجب آمده است و در خیابان سپاه مشغول آموزش است تا من را دید در بغل گرفت و بوسید و گفت اسماعیل قرار نبود که اسلحه ام را برداری خجالت کشیدم و گفتم مادر نمی گذارد به جبهه بروم بعد از این که خوابش را تعریف کرد گفت: من شکایت شما را به حضرت زهرا سلام الله علیها خواهم کرد که نمی گذارید به جبهه بروم من گفتم حالا که خیلی اصرار داری برو نامه اش را امضا کردم. خوشحال شد و به مسجد رفت تا برای اعزام به جبهه ثبت نام کند.
ثبت دیدگاه