عدالت
راوی حسن صمدیان: بابا صبح زود بر می خواست. نمی دانم چه عشقی بود امام رضا (ع) را چگونه حس کرده بودند به اولین جایی که هر روز می رفتند حرم بود و زیارت و ... بعد هم دنبال کار البته چند سالی بود که دیگر کار بازار را هم گذاشته بودند کنار کارشان شهره بود، خیریه، کمک به ایتام، کمک به جشن ازدواج ایتام، و نیز در کارهای خانه به مادرمان کمک می کردند. یادم نمی رود یک روز ظهر به خانه آمدند بابا را که می دیدی روحیه می گفتی و من که دختر ناز بابا بودم به دنبال آن بودم که خوشحالیم را به گونه ای نشان دهم بابا وضو گرفته و من برایشان میوه پوست کندم تا بعد از وضو به ایشان بدهم وقتی پیش دستی را جلویشان گرفتم لبخند زدند دستی بر شانه ام نهادند نگاهی کردند زیبا و معنی دار من هنوز معنای نگاهها را نمی فهمیدم و بعد با همان صحبت وصف نشدنی می گفتند: دخترم میوه باشد همه باهم بخوریم، نه من تنها... و من می گفتم: که عدالت قشنگ است و منی که دختر بابا هستم باید از هم اکنون عادل باشم.
ثبت دیدگاه