عشق شهادت
راوی محمد ثابت خواه: یکروز مادر حسین به ایشان گفت: کی می خواهی داماد شوی؟ مگر نمی خواهی داماد شوی؟ گفت: چرا. مادرش گفت:کی؟گفت: نزدیک است. چند مدتی به ما وقت بدهید. مادرش دوباره با خنده گفت: مادر یک فکری،کاری بکن، یک خانه ای برای خودت تهیه کن خانه ما مستضعفی است. گفت: مادر خانه می خواهم چکار کنم. گفت چشم خانه هم برای خودم تهیه می کنم. مادرش پرسید: کجا ست؟ گفت: من یک خانه ای تهیه کرده ام. حالا شما کارهایتان را انجام دهید. من می آیم خانه را درست می کنم. مادرش پرسید: کجاست؟ گفت: همین نزدیکیهای راه است بعد مادرش گفت: نکند بهشت رضا را می گویی. گفت: مادر خانه از آنجا بهتر کجا سراغ داری، خانه من آنجا ست. من افتخار می کنم که چنین جایی نصیبم شود.
ثبت دیدگاه