خاطرات سياسي
راوی محمد ثابت خواه: یک روزی دیدم که حسین ضبط کهنه ای که در خانه داشتیم برداشته و رفته داخل یکی از اتاقها وبدون اینکه کسی بفهمد داشت نوارگوش می کرد. یک دفعه دیدم، یک صدایی به گوش می رسد وقتی خوب گوش کردم، دیدم صحبت از خمینی و مبارزه و تبعید ایشان است وقتی نوار را گوش می کرد، گریه هم می کرد،من پشت درب نشسته بودم و گوش می کردم. بعداً دیدم که شبها می رود و در خیابان ها اعلامیه بخش می کند و شما می نویسند. یک روز به من گفتند: مواظب حسین باش، آخرش او را می گیرند و می کشند. گفتم: مگر چه خبر است؟ بعد جریان پخش اعلامیه را به من اطلاع دادند. وقتی به خانه آمدم از حسین سئوال کردم که تو چه کار می کنی؟چرا اعلامیه پخش می کنی؟ گفت: بابا آن ها اعلامیه نیست. نامه هایی است که ما بین دوستان خود تقسیم می کنیم، چرا شعار بغل دیوارها می نویسید؟ گفت: بابا چیزی نیست. انشاءالله یک سال بیشتر نمی نگذرد ، که متوجه می شوید.
ثبت دیدگاه