شناسه: 76757

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی معصومه ثابت خواه: یک شب حسین را در صحن و حرم ابا عبدالله الحسین خواب دیدم ،جلو رفتم با دو ، سه نفر از دوستانش بود گفتم:حسین جان چه کار می کنی ؟ حسین از آن طرف آمد و دست به گردن من انداخت و دو بوسی کردیم ،گفت : خواهر جان چه کار می کنی ؟ از شما قهر هستم . گفتم :چرا داداش . گفت :چرا اینفدر گریه می کنی ؟ گفتم :داداش به خدا دلم برایت تنگ شده است گفت : مگر نمی بینی که هر وقت صدایم میزنی نزدت حاضر می شوم دیشب گفتی : حسین بیا و من امشب آمدم . گفت : به اتفاق این دوستان داشتیم به کربلا می رفتیم که شما مرا صدا زدی و من برگشتم و به من گفتند :خواهرانت ناراحت هستند برگرد ،گفتم اگر قول به من بدهی که می آیی هیچ ناراحت نیستم و گریه نمیکنم

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه