خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی مریم ثابت خواه: یک شب در خواب دیدم _ ایشان شهید شده بودند و ما خبر نداشتیم _ در یک زیارتگاه خیلی کوچکی ایستادم و در حال گریه هستم . یکسره می گفتم : من شفای برادرم را می خواهم در حالی که داشتم گریه می کردم دیدم یک نفر از پشت سر صدا می زند و می گوید : خواهر، تا برگشتم دیدم برادرم به همراه دو خانم محجبه است که زیر بغلهای برادرم را گرفته اند متوجه شدم که ایشان خوب هستند و هیچگونه جراحتی ندارند . خیلی چهره نورانی داشت و خوشحال شدم گفتم : برادر جان شما هستی ؟ گفت: بله خواهر جان . مگر شما نمی گفتید : شفایم بدهند، خوب شفایم دادند. گفتم: چطوری شد . گفت: همان کسی که الان شما داشتید صدا می زدید که مرا شفا دهد مرا شفا داد. گفت : بیا کنارم بایست . کنارش ایستادم این دو خانم محجبه زیر بغلهای ایشان را گرفتند . درب باز شد و داخل یک اتاق کوچکی رفتیم . دیدم یک قرآن خیلی بزرگی روی میز گذاشتند و این دو نفر خانم محجبه که با ایشان بودند یکی این طرف میز و دیگری آن طرف میز نشستند . ایشان هم کنار دیوار تکیه کردند . در همین حال دوباره درب باز شد و دیدیم یک آقای روحانی وارد شد _ همان آقای روحانی بود که در مجالسمان می آمدند _ از خوشحالی بلند شدم و سلام کردم و گفتم : حاج آقا دیدید برادرم خوب شد. گفتند : بله خوب شد . برادرم بلند شدند و احوال پرسی کردند و آقای روحانی هم برادرم را در آغوش گرفت وگفت : سلام برادر به خانه ما خوش آمدید . بعد دومرتبه من تکرار کردم و گفتم که : حاج آقا واقعا من اصلا فکرش را هم نمی کردم که برادرم خوب شود . گفتند: بله ، این مرد خداست و پیش خودمان آمده است . اصلا ناراحت نباشید و الان هم که دارید می روید حالش خیلی خوب است.
ثبت دیدگاه