شناسه: 76765

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی زهرا ثابت خواه: شب احیاء 21 ماه مبارک رمضان پنج سال پیش به حرم امام رضا (ع) رفته بودم تا در مراسم احیاء شرکت کنم . در صحن امام خمینی (ره) نشسته بودیم چون بچّة کوچک داشتم یک مقداری میوه با خودم برده بودم که به بچّه بدهم . زمانی که قرآن سر بگیرند ، من در حالی که قرآن را دور سرم گرفته بودم و دعا می خواست شروع شود ، یکی از بچّه های من گریه کرد ، آمدم دستم را داخل پلاستیک کنم و میوه به بچّه بدهم ، تا صورتم را چرخاندم ، دیدم یک نفر نشسته و به دیوار داخل صحن تکیه کرده است ، خوب که دقّت کردم ، دیدم حسین است ، گفتم : لا اله الّا ا... . در حالی که حیرت زده شدم به او نگاه کردم و گفتم : این که حسین ما است . باز با خودم گفتم : یعنی چه ، حسین اینجا چکار می کند . در عین حال گفتم : حسین جان جایت الان خالی است ، یک بار دیدم حسین کنار من نشسته است . در همین حال بودم که باز دیدم ایشان نیستند . دوباره رفتم در عالم دعا و قران سر گرفتن ، در حالی که قرآن را سر گرفته و دعا می خواندم ، یک دفعه دیدم یک نفر شانه اش را به شانة من تکیه داده است و سرش را همین طور آورده و زیر قرآن گرفته است ، برگشتم و یک نگاهی کردم ، دیدم این که حسین ما است . با دیدن این صحنه در بیداری تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد ، تا خواستم بگویم حسین جان ، داداش این جا چکار می کنی ؟ یک دفعه دیدم نیست ، وقتی به خانه آمدم ، گفتم : یا امام زمان (عج) می شود ، می شود من حسینن را در خواب ببینم تا مطمئن شوم که این برادر من بود . وقتی خوابیدم همان شب در عالم خواب حسین را دیدم ، گفتم : حسین جان من دیشب همچین صحنه ای را در حرم امام رضا (ع) دیده ام ، گفت : آری خواهرم درست است . پرسیدم : شما آنجا چکار می کردی ؟ گفت : من همانجا دفن شده ام . گفتم : ما شما را در بهشت رضا دفن کرده ایم . گفت : فرقی نمی کند ، ولی من در همان صحن امام دفن هستم . الان هم وقتی حرم می روم در همان نقطه که می رسم برای ایشان فاتحه ای می خوانم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه