خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
راوی رمضانعلی توکلی: یادم هست قبل از انقلاب پسرم علی رضا توکلی در مبارزات سیاسی وپخش اعلامیه ها علیه شاه خیلی فعال بود یک روز که از قم به مشهد وازآنجا به روستا آمده بود اعلامیه های امام رادر یک مسجد قرائت کرده بود که یکی ازضد انقلاب ها این موضوع را به نیروهای شاه خبر می دهد و آنها صبح زود با عده ای برای دستگیری پسرم به روستا آمده بودند ووقتی به خانه ما آمدند هنوز آفتاب طلوع نکرده بود ومن فکر می کردم پسرم در خانه است وقتی آنها به داخل اتاق او ریختند وکسی را پیدا نکردند من خیلی تعجب کردم وبا خود می گفتم او به کجا رفته است . نیروهای شاه بعد از اینکه عموی علی رضا یک سبد سیب و چند کیلو گردو به آنها داد از روستا رفتند وقتی روز بعد علی رضا به روستا آمد و از اوپرسیدم کجا بودی؟ گفت:همان موقع که در حال خواندن آن اعلامیه ها بودم متوجه آن فرد خائن شدم و می دانستم که او برای لو دادن من به پاسگاه می رود پس بنابراین من شب راکه به خانه آمدم نمازم را که خواندم از خانه خارج شدم وبه مشهد رفتم و حالا که مطمئن شدم آنها دیگر در روستا نیستند به خانه برگشته ام .
ثبت دیدگاه