شناسه: 77269

تقيد به حجاب

راوی کبری بربرستانی: به خاطر دارم یک روز نزدیک ظهر بود که دخترم زهرا با ناراحتی وارد خانه شد. گفتم: چه شده است ؟ چرا اینقدر ناراحتی ؟ اتفاقی افتاده است ؟ گفت : مادر جان در خیابان بودم و با دوستانم صحبت می کردم که روسری ام عقب رفته بود و خواستم روسری ام را درست کنم که یکدفعه چشمم به برادرم عباسعلی افتاد و ایشان نزدیک من آمد و یک سیلی محکم به گوشم زد و گفت : این چه طرز لباس پوشیدن است ؟ و ما را نصیحت کرد . من هم چون جلوی دوستانم ضایع شدم طاقت نیاوردم و به خانه آمدم. ظهر که شد نهارم را درست کرده بودم تا عباسعلی بیاید و همه با هم نهار بخوریم. وقتی عباسعلی آمد بعد از سلام و احوال پرسی گفت : مادر جان نهار را بیار تا بخوریم. وقتی نهار را آوردند و همه نشستند تا نهار بخورند دخترم زهرا نیامد و قهر کرده بود . ایشان نهارش را نخورد و رفت داخل اتاق زهرا و از او معذرت خواهی کرد و او را برای نهار خوردن به پیش ما آورد. وقتی نهار تمام شد سفره را جمع کردیم . ایشان به دخترم زهرا گفت : زهرا جان اگر من جلوی دوستانت به تو سیلی زدم به خاطر این بود که هیچ موقع یادت نرود که حجابت را رعایت کنی و دوستانت از تو درس بگیرند و بداند حجاب مسئله ای مهم است و ما برای همین به جنگ می رویم تا از ناموسمان دفاع کنیم . تا دست بیگانه ها به شما نرسد. زهرا از ایشان تشکر کرد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه