شناسه: 77272

نوافل و نماز شب

راوی فاطمه تاجی: به یاد دارم که نیمه های شب بود که از خواب بیدار شدم و خیلی تشنه بودم . رفتم سر یخچال تا آب بخورم ناگهان دیدم که چراغ داخل انباری روشن است. با خودم گفتم حتما دزد آمده است. رفتم بیرون و یواش یواش نزدیک اتاق انباری شدم و درب را باز کردم . دیدم برادرم عباسعلی چراغ دستی را روشن کرده و زیر همان نور دارد نماز می خواند. صبر کردم تا نمازش تمام شود تا به ایشان بگویم چرا اینجا نماز می خواند. ولی وقتی نمازش تمام شد شروع کرد به دعا کردن و گریه کردن . وقتی خواستم برگردم پایم به درب خورد و صدا کرد . ایشان فهمیدند پشت درب هستم . گفت : خواهر جان بیا داخل می دانم توئی . وقتی آمدم داخل نشستم . گفت: خواهش می کنم راجع این موضوع با کسی صحبت نکن چون نمی خواهم کسی بفهمد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه