گذشت و اغماض
به روایت از عزیز الله امانی : برادرم مجید سال اول راهنمایی بود و در مدرسه قوش تپه درس می خواند. زمستان در کارهای کشاورزی و دامداری به بنده کمک می کرد. یک روز کلید دامداری را گم کرده بود که من روی او پرخاش کردم و کتکش زدم. ولی مجید هیچ عکس العملی از خود نشان نداد و بعد از اینکه کلید را در محوطه دامداری در حین بازی فوتبال پیدا کردم ایشان را بوسیده و نوازش کردم خودم هم بسیار ناراحت بودم و مجید گریه کرد. وقتی که به خانه رفتیم از شدت ناراحتی شام نخوردم . مادرم علت را پرسید . من هم موضوع را برای او تعریف کردم . برادرم چنان مطیع امر من بود و به بزرگتر احترام می گذاشت که مرا شرمنده خود کرد.
ثبت دیدگاه