خواب و رویای دیگران در مورد شهید 2
به روایت از زینب کیخا : شب پنج شنبه ای بود که خواب دیدم یک آقایی آمده در خانه و به من می گوید چرا این قدر گریه می کنی گفتم: به خاطر پسرم. گفت:دیگر گریه نکن. گفتم:آخر دلم خیلی می سوزد گفتم: به شما می گویم دیگر گریه نکن صبح که از خواب بیدار شدم خیلی گریه کردم باز شبش که جمعه هم بود خواب دیدم که همان آقا دوباره آمده درب خانه وبه من گفت: مگر به شما نگفتم که گریه نکنی پرسیدم که شما کی هستید بگویید تا دیگر تا من دیگر گریه نکنم. گفت : من امام حسین(ع) هستم که فرزندت را هم نام من گذاشتی دیگر گریه نکنی. گفتم باشد بلافاصله از خواب بیدار شدم و از همان زمان دیگر گریه نکردم.
ثبت دیدگاه