خاطرات بعداز مجروحیت
یه روایت رضا اصغری : خاطره ای از پدرم را می گویم. وقتی که پدرم به جبهه می رفته مادرم قرآن وکاسه ای آب در داخل سینی می گذاشت و پدرم از زیر قرآن رد می شد و با ما خداحافظی می کرد. من یادم می آید وقتی که پدرم شیمیایی شده بود یک روز جمعه صبح بود که یک دفعه حالش به هم خورد و از دهانش خون می آمد. برادر کوچکترم گریه می کرد و من خودم هم گریه می کردم، ولی همسایه ما روحیه ما را شاد می کرد و می گفت : خوب می شود.
ثبت دیدگاه