عشق به جهاد
به روایت فاطمه اسماعیلی : خاطرهای دارم مربوط به زمان اعزام فرزندم به آموزش، وقتی که میخواست برود و خودش را برای اعزام به سربازی معرفی کند من هم همراه او رفتم که نگذارم برود، چون او خیلی کوچک بود ولی علیرضا در حضور دیگران گفت. مادرم اگرچه من کوچک هستم اما افتخار میکنم که سرباز فداکار خمینی خواهم بود. بالاخره هر چه اصرار کردم نتوانستم جلوی او را بگیرم و آموزش خودش را در بیرجند گذارند و سپس عازم جبهه شد. بعد از مدتی خبر دادند که او به شهادت رسیده است. وقتی برای شناسایی جنازه علیرضا که بر اثر بمباران دشمن سوخته بود به منطقه رفتم فرمانده آنها تعجب کرده بود که من چطور یک زن تنها این همه راه را برای تحویل جنازه فرزندم آمدهام و گفت: احسن، اینچنین مادر نترسی میبایست که فرزندی رشید تقدیم انقلاب نماید.
ثبت دیدگاه