عشق به جهاد
به روایت از اکبر سعیدی فاضل(کیخا) : « علاقه ام به پدر روز به روز بیشتر می شد ، طوری که نمی توانستم یک روز دوری اش را تحمّل کنم . چند روز آخر که پدرم می خواستم به جبهه برود ، اخلاقش خیلی تغییر کرده بود . احساس می کردم یک تحوّل خاصّی وجودش را دگرگون ساخته است ، امّا افسوس که نمی دانستم چه چیز باعث شده؟ مهربان تر شده بود ، بی قرارتر و منتظر یک حادثه بود به دیدن همة اقوام می رفت و از آنها حلالیّت می طلبید ، خیلی خوشحال بود و من خوشحال تر از اینکه پدرم شاد و سرحال است . بالاخره انتظارم به پایان رسید ، همان شب پدرم به پدربزرگم گفت و مادرم راجع به جبهه با هم حرف می زدند. پدرم از جبهه و جنگ حرف می زد. صدای پدربزرگم را می شنیدم که می گفت: تو باید پیش من بمانی ، من مریض هستم ، به کمک تو نیازمندم و مادرم می گفت : اگر بلایی سرت بیاید من با این بچّه چکار کنم؟ پدرم اشک می ریخت و می گفت من باید بروم ، یعنی وظیفة همة ماست که برویم. ما باید همه با هم متّحد باشیم و نگذاریم به اسلام و قرآن صدمه ای برسد او حرف می زد و اشک می ریخت و من آن زمان هرگز معنی حرفهایش را درک نمی کردم. احساس می کردم چند روزی می رود مسافرت و بعد با یک دنیا سوغاتی برمی گردد. فردای آن روز پدر برای خداحافظی از مادربزرگ و دایی ام به منزل آنها رفت . آن روز پدرم به هر یک از آنها سفارش کرد . به دایی ام گفت : اسماعیل ، وقتی تو در جبهه بودی من از سه خانواده مواظبت می کردم و سرپرستی سه خانواده را بر عهده داشتم . حالا که من می روم از خانواده ام مواظبت کن ، نگذار که بچّه هایم احساس تنهایی کنند . به مادرم می گفت : اگر لایق بودم شهید شوم برایم گریه نکن، صبور باش و فرزندانم را به راه اسلام و قرآن هدایت کن و در مورد فرزند آخرم اگر پسر بود به نیّتی که داشتم اسمش را حمیدرضا بگذار و اگر دختر بود اسمش را زهرا بگذار. چه لحظة غم انگیزی ، یک احساس عجیب به من می گفت که این دفعه، آخرین باری است که پدرت را می بینی . صحبت کردن او بوی برنگشتن می داد . مادربزرگم به شوخی گفت : مگر می خواهی به سفر قندهار بروی که اینگونه سفارش می کنی . به سلامتی می روی و انشاءالله برمی گردی. پدرم نگاهی به همه کرد و گفت : این دفعه که می روم شاید دیگر برنگردم. آنگاه به طرف من آمد و مرا بغل کرد و بوسید و گفت : دختر قشنگم چه دوست داری برایت سوغاتی بخرم . می دانستم که این حرفها را برای این می زند که من ناراحت نشوم و من هم با همان لحن کودکانه ام گفتم : یک عروسک زیبا با موهای بلند و چشمهای آبی. لبخندی زد و گفت باشد برایت سوغاتی یک عروسک می آورم . بعد خداحافظی کرد و رفت و من همچنان دور شدنش را تماشا می کردم. چقدر پدرم خوشحال بود ، لباس رزمنده به پدرم جلوة خاصّی می داد، او را زیباتر از پیش ساخته بود . وقتی سوار اتوبوس شد گفتم بابا کی برمی گردی؟ گفت: انشاءالله عید برمی گردم. او رفت و من همچنان منتظر آمدن عید و دیدن دوبارة پدر. از مادرم پرسیدم چرا بابا برای رفتن اینقدر خوشحال بود؟! در حالی که زیر لب زمزمه ا ی می کرد ، گفت : چند شب پیش خواب دیدم که در آتش افتاده و کمک می خواست که یک سیّدی او را نجات داده و به او گفت که برو به جبهه برای همین این قدر خوشحال بود که به جبهه می رود. یک ماه گذشت روزهای اوّل عید همگی مشغول تمیز کردن منازل خود بودیم و من بی قرار از اینکه امروز یا فردا پدرم برمی گردد و برایم عروسک می آورد . با صدای بوق هر ماشینی خودم را به کوچه می رساندم . امّا افسوس که او نبود. تا اینکه در روز 1365/1/14 خبر شهادت پدرم را آوردند. پدر تو به تنها آرزویت که همان رسیدن به معبودت بود ، رسیدی. چه عاشقانه به سویش پر کشیدی، اگر چه آن زمان مفهوم حرفهای تو را نمی فهمیدم که چرا یک قطره دریا نیست، ولی حالا خوب می فهمم. پدر فداکارم تو راهت را اینگونه انتخاب کردی و من به تو افتخار می کنم.»
ثبت دیدگاه