شناسه: 78982

شجاعت و شهامت

یکسری که فرزندم عباسعلی از جبهه آمده بود برای من خاطره ای تعریف کرد می گفت: برای شناسایی منطقه رفته بودیم راهم را گم کردم تا صبح کنار یکی از تانکها مخفی شدم صبح که شد دو نفر عراقی آمدند و من از داخل تانک یک ‏آفتابه برداشتم وآن دو نفر را از پشت دستگیر کردم . آنها به گمان اینکه من اسلحه دارم به اسارت من درآمدند و راه را به من نشان دادند و با هم به طرف نیروهای خودی برگشتیم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه