شناسه: 79635

حالات معنوي قبل از شهادت

راوی امیر خوراکیان: من به اتفاق سیدعلی توی خط سه راهی حسینیه ی خرمشهر بودیم ظهر بود آرامش عجیبی برقرار بود هوا هم خیلی گرم. رفتم توی سنگر شهید ساعت دو رادیو اعلام کرد ایران قطعنامه را پذیرفت بعد از اخبار، پرسیدم علی مثل این که من و تو از رفقایی که از حوزه ی علمیه آمده ایم جا مانده ایم به نظر تو در آینده چکار کنیم برویم قم یا مشهد برای ادامه ی تحصیل. علی گفت: تا وقتی توی این خاکریز هستی به فکر این جا باش. بعد اگر رفتیم فکرش را بکن بابا جنگ تمام شد دیگر، گفت: نه. تا این جا هستیم به فکر این جا باش من هم حال عجیبی داشتم خیلی دوست داشتم به او نگاه کنم سرم را گذاشتم روی پایش و خوابم برد توی خواب بوی نسیمی خوش وزید چشمم را باز کردم دیدم علی من را با باد بزن باد می زند. بعد از چند لحظه ای برایم چایی آورد، نشستیم با هم صحبت می کردیم یک خمپاره ای آن طرف تر به زمین خورد یک نفر مجروح شد من رفتم دنبال آمبولانس و شهید علی هم رفت به طرف مجروح. ناگهان خمپاره ی دیگری به زمین خورد تا صدا زدم علی جواب نیامد به طرف گرد و خاک ها رفتم دیدم پای علی قطع شده. سینه ی او پر از ترکش است او را بغل کردم و به طرف اورژانس خیز گرفتم او را به اطاق عمل بردم ناگهان لبخندی زد و جان به جان آفرین تسلیم نمود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه