خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی منصوره علیمیرزایی: به یاد دارم خواب دیدم برادر شهیدم نظر علیمیرزایی با لباسهای پاسداری وتنگ روی دوشش بود روی تنور خانه یمان که در روستا بود ایستاد،من گفتم:تو چه طوری از اهوازآمدی اینجا گفت: اینجا مرز است آمده ام تا در اینجا محافظت کنم. باران می آمد من رفتم که از خانه برایش پتو بیاورم، اما وقتی برگشتم دیدم نیست.
ثبت دیدگاه